قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

49

تاريخ الفي ( فارسى )

چون حرب قوى شد ، عيينه پيش طليحه آمد و گفت : پدر مباد تو را ! هنوز جبرئيل پيش تو نيامده ؟ گفت : نى . باز عيينه جنگ درپيوست . و لشكر اسلام جنگى سخت كردند و بسيارى از كفّار كشتند . ديگربار عيينه آمد و از آمدن جبرئيل سؤال كرد . طليحه گفت : هنوز نيامده ؟ باز عيينه به قتال اشتغال نمود . بعد از آنكه خسته شده بود ، ديگرباره از آمدن جبرئيل پرسيد . طليحه گفت : آمد . عيينه گفت : چه خبر آورد ؟ طليحه گفت : فرمود ، انّ لك رحا كرحاه و حديثا لا ينساه . يعنى : تو را دستاسى همچون دستاس اوست و حديثى است كه فراموش نخواهد شد . عيينه گفت : و اللّه گمان مىبرم كه بر تو كارى واقع خواهد شد كه تا قيامت گويند . بعد از ان عيينه با مردم خويش گفت : و اللّه كه اين بدبخت كذّاب است و ما به دروغ او تا كى خويشتن را به كشتن دهيم ؟ اينجا نه جبرئيل است و نه ميكائيل ، بازگرديد . و عنان بگردانيد و فرار نمود و كافران همه منهزم شدند . و جون بر طليحه مىگذشتند مىگفتند ما آنچه توانستيم كرديم ، اكنون جبرئيل را بگوى تا بيايد كه نوبت اوست . طليحه به ايشان گفت : چرا مىگريزيد ؟ مردى در جواب گفت : از آن جهت كه ما كشته شدن صاحب خود را از كشته شدن خود دوست‌تر داريم . پس طليحه زن خود را كه نوار نام داشت بر جمّازه سوار كرده و خود بر اسب سوار شد و گريخته به راه شام درآمد « 1 » و گفت : هرچه چنين تواند كرد ، بگو ، بكن . و از كفّار مردم بسيارى كشته شد . خالد در بزاخه اقامت كرد و خلق متابعت بر اسلام مىنمودند . عيينه و فرة بن هينره را گرفته به مدينه فرستاد . روايت است چون عيينه را دستها بسته به مدينه آوردند ، كودكان مدينه سيخهاى خرما در وى مىخليدند و مىگفتند : اى دشمن خدا ! بعد از اسلام ، چگونه كافر شدى ؟ او مىگفت : پيشتر نيز اصلا ايمان نياورده بودم . و صدّيق ، رضى اللّه عنه ، از خون او درگذشت ، به سبب آنكه مسلمان شد ، و او را بگذاشت . فرة بن هينره گفت كه : من از اسلام برنگشته‌ام ، عمرو بن العاص را با خود آورده ضيافت و اكرام نمودم . صدّيق ، رضى اللّه عنه ، از عمرو استخبار نمود . عمرو تصديق كرد ، و از خون او نيز درگذشت . و امّا طليحه مدّت دو سال در شام اقامت نمود و چون شنيد كه عرب باز اسلام قبول نمودند ، به نيّت حجّ به مدينه آمد و مسلمان شد و در ايّام خلافت عمر ، رضى اللّه عنه ، در قوم بنى اسد مىبود تا به مسلمانى بمرد . و يكى ديگر آن است كه چون خالد از كار طليحه فارغ شد ، اكثر عرب باز مسلمان شد و قليلى از هوازن و بنى سليم و بنى عامر بر ارتداد بماندند . خالد هر كجا خبرى يافتى از مرتدى ، كس فرستادى و او را بياوردى . اگر مسلمان شدى ، او را گذاشتى ،

--> ( 1 ) . طليحه از راه جوشيه ، كه جايى است ميان شام و نجد ، به شام رفت .